طاهاطاها، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

طاهاجان,خورشید آسمون زندگی ما

مثل بابا

همیشه دوست داشتم مثل بابات باشی تا وقتی اون خونه نیست با نگاه کردن به تو دلتنگیامو از نبودن بابات تسکین بدم. وقتی که به دنیا اومدی خیلی خوشحال بودم از اینکه می گفتن شبیه باباتی. اما هر چی بیشتر میگذره نکات جدیدی در وجودت احساس می کنم که برداشتی از خانواده درجه یکمونه. مثلا ابهت و جدی بودنت به مامانم(مامان طوبای تو) رفته. گردی صورتت به خاله نگار، مامان طوبی و بابا علی رفته، چونه خط دارت هم به بابا حسن، عمو حسین، عمو مهدی و بابا حاجی رفته. بور بودنت هم به بچگی‌های بابات و من برده چون هر دوتامون بور بودیم. خلاصه بعضی وقتا که نگاهت می کنم یاد دایی معین، گاهی یاد بابا علی و گاهی یاد مامان طوبی می افتم. البته میدونم که هنوز خیلی زوده که معلوم...
15 دی 1390

مرد مامان

سلام عزیزدلم. پسر مهربونم. قربونت بره مامان. امروز اولین ساعات روز 5 شنبه 15 دی ماه سال نوده و هر چی بیشتر میگذره من بیشتر عاشقت میشم و حس می کنم بیشتر دوستت دارم. این روزا چند تا کار جدید انجام میدی مثلا تو خواب حرف میزنی، دستهاتو به هم می رسونی و میگیریشون، انگشتای پاهاتو به هم میزنی و خودتو مشغول می کنی و اما نشستنت که من می میرم براش: دستات رو میذاری رو زانو و خیره میشی به من، دقیقا مثل خانها. انگار خان بودن برازندته. اولش که تازه به دنیا اومده بودی تا همین ی مدت پیش احساس میکردم که ی عروسک بهم دادن که باید ازش مراقبت کنم ولی حالا وقتی باهات حرف میزنم و باهام حرف میزنی احساس می کنم همدیگه رو درک می کنیم. احساس می کنم مرد شدی و منو می ...
15 دی 1390

علایق آقا طاها تا روز 5 دی 90 که 3 ماه و نیمشه:

شیرخوردن بادکنک آبی خرگوشی(ی عروسک ناز و مخملی که هم صدای جقجقه داره هم بوق بوق می کنه) تماشای بازی های رزمی چه در فیلم چه اخبار یا مسابقه ورزش های کشتی، وزنه برداری، کاراته، بوکس(برا همین مامان همیشه بات مشت زنی می کنه و تو هم همیشه گارد می گیری)   گردش در شهر و تماشای آدما و ماشینا تعریف و تمجید(وقتی ازت تعریف می کنیم ی لذتی می بری یه نازی می کنی که نگو، دل مامان بابا برات غش میره: قربون عشوه هات برم: اگه دختر بودی چه می کردی؟؟!!! ) بخش کودک من در برنامه خانه ما ...
5 دی 1390

آقا طاها و مفاهیم دینی

ی روز از اون روزایی که خونه بابا احمداینا بودیم با بابا احمد بردیمت حموم و غسلم کردی. بابا احمد گاهی برات وضو می گرفت تا تو با این مفاهیم هم آشنا بشی. تازه مامان هم وقتی اذان میگه شعر اذانو برات میخونه خدا بزرگترین است(4 بار) من می دهم شهادت نیست جز او خدایی(2 بار) من می دهم شهادت رسول اوست محمد(ص)(2 بار) من می دهم شهادت علیست ولی خدا(2 بار) پیش به سوی نماز(2 بار) بدو بدو رستگار شو(2 بار) بدو بدو بهترین کار(2 بار) خدا بزرگترین است(2 بار) نیست جز او خدایی(2 بار) ...
5 دی 1390

پسر استقلالی مامانش

من هی به بابات میگم این پسر استقلالیه میگه نه مثل باباش پرسپولیسیه. مامان قربونت برم نمیخواد خجالت بکشی اشکال نداره تو اون روز با توجه عمیقی که به بادکنک آبی نشون میدادی به بابات فهموندی که حرف مامان درسته و تو ی استقلالیه با حالی!!! ...
5 دی 1390

اندر حکایت تغییرات ماه سوم

سلام عزیز دلم. پسر گلم. عشق و قلب مامانت. میخوام برات از روزایی بگم که گذشت. سلام عزیز دلم. پسر گلم. عشق و قلب مامانت. میخوام برات از روزایی بگم که گذشت.روزایی که مثل بیشتر نی نی های هم سن و سالت درد می کشیدی و بیقرار بودی. اینو الان بهت میگم که دیگه اون روزا کمتر برات تکرار میشه. شکر خدا از وقتی که از سه ماهگی خارج شدی هم خوابت بهتر شده و هم دل پیچه هات کمتر شده. اوقات بیشتری از روز رو سر حالی و دوست داری بازی کنی. قبلا برات گفتم که چند روزی رو خونه بابا احمداینا بودیم. بابا احمد زحمت کشید و به پره های پنکه برات بادکنکای رنگی آویزون کرد. وقتی به بادکنکها ضربه می زدیم تو سرتو به جهت حرکت بادکنک تغییر میدادی. گاهی هم به کمک مامان به اونا مشت...
5 دی 1390